در سال 1367 پس از پذیرش قطعنامه و پایان جنگ تحمیلی چون به خانواده ام قول داده بودم که پس از اتمام جنگ به استان مرکزی خواهیم رفت علیرغم مخالفت سازمان بالاخره موفق شدم نظر موافق مسئولین را کسب و در تاریخ ششم شهریور ماه به استان مرکزی شهر اراک منتقل شوم. کل استان مرکزی برابری می کرد با اداره محیط زیست شهرستان بجنورد در خراسان. بگذریم.
 فصل پائیز بود و هوای اراک هم سرد. آقای مهندس منصور رضوی معاون نخست وزیر و رییس سازمان امور اداری و استخدامی کشور میهمان اراکی ها بود، بدین مناسبت شورای اداری استان تشکیل و از اعضا دعوت شده بود در جلسه شورا شرکت کنند. راس ساعت 4 بعدازظهر جلسه شروع و پس از مراسم مقدماتی آقای رضوی پشت تریبون قرار گرفت و گزارش جامعی از سازمان خود ارایه کرد تا رسید به اینکه، ما تمام پرسنل قراردادی که دارای مدرک لیسانس در دستگاه های دولتی بودند را تبدیل به رسمی-آزمایشی کرده ایم. در اینجا بود که طبق معمول مثل فنر از جا در رفتم و وسط سخنانش با عصبانیت گفتم اصلا اینطور نیست و سه نفر از پرسنل واجد شرایط ما هنوز هم قراردادی هستند. سکوتی سنگین بر جلسه  سایه افکند. ایشان سوال کرد خودتان را معرفی کنید از کدام دستگاه هستید؟ پس از معرفی و توضیجات لازم، همان جا دستور داد به معاون اجرایی خود که کار استخدامی پرسنل محیط زیست انجام شود، تا خواست سخنانش را ادامه دهد بسیاری از مدیران که پس از اعتراض من جرات و شهامت پیدا کرده بودند شروع کردند به عنوان کردن مشکلات اداری شان؛ و هر کس مشکلات اداریش را مطرح می‌کرد. در یک لحظه فکر کردم یک حرفی من زدم و یک جوابی هم ایشان دادند بعد از اتمام جلسه یقه چه کسی را بایدبگیرم، دستم به جایی نمی رسد. بلافاصله ورق کاغذی از بغل دستی ام گرفتم و موضوع را مکتوب کرده تا بر اساس آن دستور بگیرم. جلسه تمام شد فورا ایشان را از سالن جلسه خارج کردند پرسیدم ایشان را کجا بردند؟ گفتند اتاق مصاحبه. خود را به آنجا رساندم کمی معطل شدم دیدم خبری نیست نه کسی وارد  و نه کسی خارج می‌شود.  از سربازی که محافظ در اتاق بود پرسیدم چی شد؟ کجا هستند؟ پاسخ داد که از در دیگر رفتند مهمانسرا.  با عجله خود را به مهمانسرا که داخل محوطه استانداری بود رساندم. موقع اذان مغرب و عشا بود، وارد مهمانسرا که شدم دیدم آقای رضوی در حال بالا زدن آستین هایشان به قصد وضو بودند. به سمتشان رفته و سلام کردم اما مرا نشناخت. خودم را معرفی نمودم بقدری خوشحال شد که بلادرنگ مرا در آغوش گرفت و چندبار بوسید و گفت از اینکه حامی پرسنل تان  هستید لذت بردم و بعد نامه را از من گرفته و دستور اکید دادند. و گفتند درستش این است.روز بعد زنگ زدم به مدیر کل محترم امور اداری آقای صادقیان پور و موضوع را با ایشان در میان گذاشتم خوشحآل شد و گفت دستور را بفرستید تا اقدام کنم. نامه را با پیک به تهران ارسال کردم، آنها هم نامه را  برای تایید امضای آقای رضوی به سازمان امور اداری و استخدامی کشور که یک چهارراه بالاتر از  سازمان در خیابان استاد نجات الهی بود فرستادند. به فوریت امضای آقای رضوی تایید و به سازمان عودت و احکام رسمی- آزمایشی آقایان حمید جلالوندی، احمد عزیزی و محمدرضا نعیمی صادر گردید.